بگو اين داستانهارا من نساخته ام.تنها ميگويم و باز ميگويم تا بدانند كه روزگار
با اينان آغاز نشده و با اينان نيز پايان نگيرد.بخوانند تا بدانند كه توانگران رانيز اين
توسن افسار گسسته روزگار پشت نداد.آنها كه بر تخت بخت مينشستند رخت
بر تخته واپسين نهادند ، سر به چهار خشت خاك، نه از خشم ياد مي آورند نه
بر موري فرمان ميرانند! بنگريد در خفتگان خاك - كه خاك در چشم بخت بيدار
مي كنند.
ديباچه نوين شاهنامه
بهرام بيضايي
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 9:21  توسط امين ملايي
|
بگو اين داستانهارا من نساخته ام.تنها ميگويم و باز ميگويم تا بدانند كه روزگار
با اينان آغاز نشده و با اينان نيز پايان نگيرد.بخوانند تا بدانند كه توانگران رانيز اين
توسن افسار گسسته روزگار پشت نداد.آنها كه بر تخت بخت مينشستند رخت
بر تخته واپسين نهادند ، سر به چهار خشت خاك، نه از خشم ياد مي آورند نه
بر موري فرمان ميرانند! بنگريد در خفتگان خاك - كه خاك در چشم بخت بيدار
مي كنند.
ديباچه نوين شاهنامه
بهرام بيضايي
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 9:21  توسط امين ملايي
|
بگو اين داستانهارا من نساخته ام.تنها ميگويم و باز ميگويم تا بدانند كه روزگار
با اينان آغاز نشده و با اينان نيز پايان نگيرد.بخوانند تا بدانند كه توانگران رانيز اين
توسن افسار گسسته روزگار پشت نداد.آنها كه بر تخت بخت مينشستند رخت
بر تخته واپسين نهادند ، سر به چهار خشت خاك، نه از خشم ياد مي آورند نه
بر موري فرمان ميرانند! بنگريد در خفتگان خاك - كه خاك در چشم بخت بيدار
مي كنند.
ديباچه نوين شاهنامه
بهرام بيضايي
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 9:19  توسط امين ملايي
|
چه لغت بیمناک و شورانگيزی است! از شنیدن آن احساسات جانگدازی
به انسان دست مي دهد خنده را از لب ميزدايد شادماني را از دل ميبرد
تيرگي و افسردگي آورده هزار گونه انديشه هاي پريشان از جلو چشم
مي گذراند.
صادق هدايت
خبر مثل آوار رو سرم خراب شد.خيلي حرفا تو دلم هست ولي دستم به
قلم نميره.هرچه تلاش ميكنم فكرم و ذهنم و متمركز كنم و نظم بدم تااون
چيزه كه تو دلمه برا استاد بگم نميشه.
به قول استاد عليزاده مشكاتيان زنده است و مرگش غير قابل باور.
من ميگم او كوچ كرد. ديگه خسته شده بود از ما و دنيامون.
شايد از همون زماني كه از نزديكي لحظه ديدارش با محبوبش برامون
ندا سرداد دلزده شده بود از اين دنياي دروغ و فريب و ريا و...
چقدر به فكر خوب رفتن بود
زيبا رفتن
چقدر به فكر آبروش بود:
هاي نخراشي به غفلت گونه ام را تيغ
واي نپريشي صفاي زلفكم را دست
آبرويم را نريزي دل
او رفت . او كه نواي سازش كه از دل و وجود نازش مي تراويد آنچنان
بر دلمان مينشست كه سيقلمان مي داد و عاشقمان ميكرد...
او كه قدر و منزلتش و كلك خيالش را در نيافتند...
او كه با سازش آهي بر دلمان نهاد كه راهمان شد...
واي كه رفتنش آهي برسينه مالامال ازدردمان نهاد كه دريغ مرحمش
تا ابد در وجودمان نهادينه شد.
متبرك باد نام تو
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 11:6  توسط امين ملايي
|
ظلمت پوشانی از اعماق بر آمدند.....
شمشیری بی دسته را
در مرز تباهی و انسان فرونشانده اند
وبر سفره ای مشکوک
جها ن را به ساده ترین لقمه ای بخش کرده اند:
(-ما و دوزخیان-)
احمد شاملو
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 21:36  توسط امين ملايي
|
اول به سراغ يهوديها رفتند
من يهودي نبودم، اعتراضي نكردم
پس از آن به لهستانيها حمله بردند
من لهستاني نبودم و اعتراضي نكردم
آنگاه به ليبرالها فشار آوردند
من ليبرال نبودم، اعتراض نكردم
سپس نوبت به كمونيستها رسيد
كمونيست نبودم، بنابراين اعتراضي نكردم
سرانجام به سراغ من آمدند
هر چه فرياد زدم كسي نمانده بود كه اعتراضي كند
+ نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 14:20  توسط امين ملايي
|
سينماي ما- متن زير نوشتهايست از مسعود كيميايي كه در آستانه انتخابات رياستجمهوري درباره اين اتفاق مهم نوشته شده است:
«مشكل ميتوان در نوشتهاي كوتاه دربارهي عقيدهي سياسي – اجتماعي خودت، با اين همه سرگيجههاي تند و بيمار، روزگاران شاداب و كوتاه، بياختياريهاي فراوان در عقيده و تاليفهاي چند دههي خودت در نزديك به هفتاد سالگيات بنويسي. نه افراشته و چه به تحقير فيلم ساختهاي، كتاب نوشتهاي و مقاله سياه كردهاي.
من مرد خلف سرزمينام هستم. هيچگاه دست در دست صاحب نان نداشتهام، چون خود صاحب گندم بودهام. بر سليقهي ديگران به "دليل" فيلم نساختهام كه خود صاحب سليقه بودهام. بسيار دارم كه بگويم، كه گذاشتهام به روزگار گفتن. اما قرار دارم راي به رئيسجمهور بدهم... كسي ميرود، كسي ميآيد، اما آن كسِ ما كيست؟ كه بيشتر به اخلاق آراسته باشد. به دانشي كه فرهنگ را داور زمانه بشناسد و بداند كه هر تاريخي را با فرهنگ و هنر آن تاريخ ميشناسند كه راه به سيارههاي ماندني باز ميكند.
من نميدانم كسان ديگر نميدانند، اما ميدانم "ميرحسين موسوي" ميداند. اگر قرار باشد راه اجرا بر او بسته نشود، ميتوانم به آيندهي فرزندانام و تمام شاگردانام كه هنر ميخوانند اميد داشته باشم.
از عمر كاريِ من چيزي نمانده است ... اگر دستهي فيلمهايتان را نگاه كنيد، چندتايي از آنها را من ساختهام ... روزگار گذراندهام ... سرخوشي ياد نگرفتهام ... ميرحسين موسوي را ديدم كه برايش سخت است رئيسجمهور شدن. راست ميگويد كه براي چه ميآيد ... از تجربههايم اندكي گفتم كه بدانيد مسئوليت عقيده در سياست و اينهمه سالِ رفته را ميدانم.»
مسعود كيميايي
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 15:3  توسط امين ملايي
|
با دورود
ايده ايجاد اين وبلاگ از نياز آمد.اما نياز به چه؟
نياز به ارتباط ٬ نياز به اينكه آنچه در ذهن و درونم مي گذرددر حجمي وسيعتر از خود و پيرامون اكنونم به اشتراك بگذارم(البته اين تجربه را پيش از اين داشته ام ولي روزمرگي مانع از ادامه كار گرديد) كه رفع اين نياز انسان به مدد تكنولوژي ٬ هرچند مجازي ميسر گرديده وفاصله هاي سترگ به همين نزديكيها رسيده است و مرزها برچيده شده٬ اما زبان يكيست.زبان زبان دل است٬ زبان حس ٬ زبان عشق كه اين سه در وجود هركسي نهفته است وبايد به زمانش بروز كند.قصد من آنست گه به گفته اخوان بزرگ عمل كنم و ره سوم برگزينم و به دور از هزگونه محافظه كاري و منفعت طلبي هر آنچه به ذهنم ميرسد به قلم آرم ولي آياتوشه من كفاف آنرا مي دهد كه ذهن و فكر شما را نيازارم ٬ زحمت قضاوتش با شما كه اميدوارم از سر صدق و صفا نقصان اين توشه را به من گوشزد كنيد كه نقد به نظر من اگر در جهت درستش حركت كند سازنده است و قابل پذيرش ٬ تا بتوانم توشه ام را براي سفر و قدم نهادن در راه بي برگشت هرچند غني تر سازم.كه ديگر برگشتي در كار نيست.
پيروز باشيد و پاينده
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 8:33  توسط امين ملايي
|
سه ره پيداست
نوشته بر سر هريك به سنگ اندر
حديثي كه ش نميخواني بر آن ديگر
نخستين راه نوش و راحت و شادي
به ننگ آغشته اما رو به شهرو باغ و آبادي
دوديگر راه نيمش ننگ نيمش نام
اگر سر بركني غوغا وگر دم در كشي آرام
سه ديگر راه بي برگشت بي فرجام
من اينجا بس دلم تنگ است
و هرسازي كه ميبينم بد آهنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي برگشت بگذاريم
ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 8:10  توسط امين ملايي
|